تبليغاتX
تسنیم
بر جاری قران

آيا مى دانيد كه: ترجمه فارسى، يعنى قديم‏ترين ترجمه قرآن در عهد رسول‏اللَّه(ص) انجام گرفته است؛ زيرا در نامه‏هاى ايشان به پادشاهان آن روزگاران، مانند نجاشى و مقوقس و خسروپرويز، آيات قرآنى هم بود، و طبعاً ترجمه نامه‏ها و آيات به اطلاع آنان مى‏رسيد، و حضرت(ص) اين معنا را مى‏دانستند و انكارى نمى‏فرمودند. ديگر اين‏كه عده‏اى از ايرانيان از سلمان خواسته بودند كه سوره حمد (و بعضى آيات قرآنى) را براى آنان به فارسى ترجمه كند و او چنين كارى انجام داده بود از جمله بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم را به <به‏نام يزدان بخشاينده» ترجمه كرده بود، و حضرت رسول(ص) از اين مسأله باخبر بودند و انكارى نفرموده بودند. در قرون بعد نيز ايرانيان نخستين قومى از مسلمانان بودند كه قرآن را به‏زبان مادرى و رسمى خود ترجمه كردند. تا قبل از كشف و تصحيح قرآن قدس به‏همت آقاى دكتر على رواقى، ترجمه تفسير طبرى كه ترجمه آيات قرآنى را نيز همراه دارد و در سال 345ق. صورت گرفته بود، كهن‏ترين ترجمه فارسى قرآن شمرده مى‏شد. ولى ترجمه قرآن قدس از آن هم كهن‏تر و متعلق به سال‏هاى بين 250 تا 350 هجرى قمرى است.

آيا مى دانيد كه : ترجمه تركى قرآن، نسخه‏اى از ترجمه تركى قرآن با تاريخ 734ق. در موزه‏هاى هنرى تركى - اسلامى استانبول نگهدارى مى‏شود، كه قديم‏ترين ترجمه موجود تركى قرآن است.

آيا مى دانيد كه: ترجمه اردو، نخستين ترجمه قرآن كريم به زبان اردو، ترجمه مولاناشاه رفيع‏الدين دهلوى است (1190 ق.)؛ اما از آن پس اردوزبانان در ترجمه و تفسير قرآن كريم در فاصله چهار قرن، سنگ تمام گذاشته‏اند و كتابشناسى ترجمه‏ها و تفسيرهاى قرآن كريم به زبان اردو كه منتشر شده است، بيش از يك‏هزار اثر را بر دارد.

 

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1386ساعت 20:43  توسط نجمه سادات  | 

معناى «لعل» در قرآن

 

برخى بر اين باورند كه «شايد» خدا، «بايد» است ولى بايد توجه داشت كه لفظ «شايدِ» گاهى به «گوينده» و گاهى به «فعل» بر مي‏گردد. گوينده هم گاهى عالم است، گاهى جاهل و گاه شك دارد. ذات اقدس اله گوينده‏اى نيست كه به چيزى جهل يا شك داشته باشد زيرا "اِنّهُ بِكُلّ شي‏ءٍ عليم" است، "بِكُلّ شَي‏ءٍ شَهيد" است، "بِكُلّ شَي‏ءٍ مُحيط" است و مانند آن. پس استعمال اين كلمات بر اساس خصوصيت گوينده آن يعنى خدا نيست بلكه مربوط به فعل است.

گاهى انجام فعل و شدن كارى در حد پنجاه، هفتاد و يا نود درصد است مي‏گويد شما اين كارها را انجام بدهيد شايد فلان هدف تأمين شود زيرا اين پنجاه درصد، همه اجزاء علت نيست بلكه بخشى از اجزاء علت است. مثلاً كسى بر اساس اصول كشاورزى زمين را شُخم زده، بذر افشاني، آبيارى و سمپاشى و غيره را انجام داده، اما آيا مي‏شود گفت صدر در صد اين‏ها به بار مي‏نشينند؟ مسلماً جواب منفى است. اگر كسى بخواهد با ديد باز در اين مورد صحبت كند مي‏گويد شايد اين بذرها به بار بنشينند (مقام فعل) چون يك سرى عوامل پيش‏بينى نشده‏اى در راه است كه امكان دارد مانع از باردهى اين‏ها شود و البته ذات اقدس اله مي‏داند كداميك به بار مي‏نشيند و كدام يك نمي‏نشيند ولى شدن كار را (به بار نشستن) براى ما با لَعَلّ به كار مي‏برد.

اينكه مي‏فرمايد روزه بگيريد "لَعلّكُمْ تَتّقوُن" به اين معنى نيست كه خدا معاذ اللّه شك دارد، بلكه او مي‏داند روزه حقيقى تقوا مي‏دهد ولى اين‏كه روزه ما آلوده به چه حوادث تلخ و ناگوارى شود و آيا به درجه قبولى برسد يا نه اين لعلّ مربوط به فعل ماست. مطلب ديگر اين است كه در بسيارى از موارد اگر به شخصى بگويند فلان كار تو، صد درصد آينده شما را تأمين مي‏كند گرفتار غرور مي‏شود. براى اين‏كه غرور او را نگيرد تعبير اخلاقى اين است كه به او گفته شود شايد به مقصد برسى به هر حال كلمه لَعَلّ، ليت، عسى كه در قرآن كريم آمده هرگز به ساحت الهى بر نمي‏گردد.

(حضرت آية اللّه جوادى آملى)

 

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1386ساعت 23:39  توسط نجمه سادات  | 

اعجاز علمى قرآن كريم

آيةالله محمد هادى معرفت

<اعجاز علمى قرآن‏»مربوط به اشاراتى است كه ازگوشه‏هاى سخن حق تعالى نمودار گشته و هدف اصلى نبوده است،زيرا قرآن كتاب‏هدايت است و هدف اصلى آن جهت‏بخشيدن به زندگى انسان و آموختن راه‏سعادت به او است.از اين‏رو اگر گاه در قرآن به برخى اشارات علمى بر مى‏خوريم،از آن جهت است كه اين سخن از منبع سرشار علم و حكمت الهى نشات گرفته و ازسرچشمه علم بى‏پايان حكايت دارد. قل انزله الذى يعلم السر فى السماوات والارض (1) ،بگو:آن را كسى نازل ساخته است كه راز نهان‏ها را در آسمان‏ها و زمين‏مى‏داند»و اين يك امر طبيعى است كه هر دانش‏مندى هر چند در غير رشته‏تخصصى خود سخن گويد،از لا به لاى گفته‏هايش گاه تعابيرى ادا مى‏شود كه حاكى‏از دانش و رشته تخصص وى مى‏باشد.همانند آن كه فقيهى درباره يك موضوع‏معمولى سخن گويد،كسانى كه با فقاهت آشنايى دارند از تعابير وى در مى‏يابند كه‏صاحب سخن،فقيه مى‏باشد،گرچه آن فقيه نخواسته تا فقاهت‏خود را در سخنان‏خود بنماياند.هم چنين است اشارات علمى قرآن كه تراوش گونه است و هدف‏اصلى كلام را تشكيل نمى‏دهد.

نمونه‏هايى از اشارات علمى

در قرآن از اين گونه اشارات علمى و گذرا بسيار است.برخى از اين اشارات از ديرزمان و برخى در ساليان اخير با ابزار علم روشن شده و شايد بسيارى ديگر را گذشت‏زمان آشكار سازد.دانش مندان-به ويژه در عصر حاضر-در اين باره بسياركوشيده‏اند،گرچه افرادى به خطا رفته ولى بسيارى نيز موفق گرديده‏اند.نمونه‏هايى‏از اين گونه اشارات در بخش اعجاز علمى قرآن در كتاب‏<التمهيد»ج 6 آمده است،در اين جا به جهت اختصار به چند نمونه بسنده مى‏كنيم:

رتق و فتق آسمان‏ها و زمين

او لم ير الذين كفروا ان السماوات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما (15) <رتق‏»به معناى‏<به‏هم پيوسته‏»و<فتق‏»به معناى‏<از هم گسسته‏»است.در اين آيه آمده است كه‏آسمان‏ها و زمين به هم پيوسته بوده‏اند و سپس از هم گسسته شدند.

مفسران در اين پيوسته بودن و گسسته شدن زمين و آسمان‏ها اختلاف نظرداشته‏اند.بيش‏تر بر اين نظر بوده‏اند كه مقصود از به هم پيوستگى و گسسته شدن،همان گشوده شدن درهاى آسمان و ريزش باران است، ففتحنا ابواب السماء بماءمنهمر (16) ،پس درهاى آسمان را با آبى ريزان گشوديم‏».و نيز شكافتن زمين و روييدن‏گياه،چنان چه مى‏فرمايد: ثم شققنا الارض شقا فانبتنا فيها حبا (17) ،زمين را شكافتيم وپس در آن،دانه رويانيديم‏».علامه طبرسى گويد:<و اين معنا از دو امام(ابو جعفرباقر و ابو عبد الله صادق عليهما السلام روايت‏شده است (18) ،در<روضه كافى‏»روايتى ضعيف‏السند از امام باقر عليه السلام است (19) و در تفسير قمى روايتى كه اتصال سندى ندارد ازامام صادق عليه السلام روايت‏شده است (20) .

تفسير ديگرى در اين باره شده كه آسمان‏ها و زمين ابتدا به هم پيوسته بودندسپس از هم جدا گشته و به اين صورت در آمده‏اند. چنان چه در سوره‏<فصلت‏»

مى‏خوانيم: ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتااتينا طائعين.فقضاهن سبع سماوات (21) ، [خداوند]هنگامى كه به آفرينش آسمان روى‏آورد،آسمان‏ها به صورت دودى-توده گازى-بودند.آن گاه به زمين و آسمان فرمان‏داد كه به صورت جدا از هم حضور يابند-چه بخواهند و چه بخواهند-(يعنى يك‏فرمان تكوينى بود)،آن‏ها[به زبان حال]گفتند:فرمان پذير آمديم.سپس هفت‏آسمان را اين چنين استوار ساخت‏».

مطلب مذكور در آيه فوق مبين يك حقيقت علمى است كه دانش روز،كم و بيش‏به آن پى برده است و آن اين است كه منشا جهان مادى به صورت يك توده گازى‏بوده است.بدين ترتيب واژه‏<دخان‏»در كلمات عرب،دقيق‏ترين تعبير از ماده‏نخستين ساختار جهان است.

دشوارى تنفس با افزايش ارتفاع

و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء (31) .

در اين آيه از سختى و دشوارى زندگى گم راهان سخن مى‏گويد و آنان را به كسى‏تشبيه مى‏كند كه در حال صعود به لايه‏هاى بالايى جو است و در اثر اين صعوددچار تنگى نفس و فشار سخت‏بر سينه خود مى‏گردد.

مفسران پيشين در وجه تشبيه،در آيه فوق اختلاف نظر دارند.برخى بر اين باوربوده‏اند كه مقصود تشبيه به كسى است كه بيهوده مى‏كوشد تا پرواز كند و مانندپرندگان در آسمان به پرواز در آيد،چون اين كار برايش مقدور نيست ناراحت‏مى‏شود و از شدت ناراحتى نفس كشيدن بر او دشوار مى‏گردد.

برخى گفته‏اند كه اين تشبيه همانند حالتى است كه درختان نو نهال بخواهند درجنگل‏هاى انبوه رشد يابند،اما درختان كهن سر درهم كرده راه سر بر افراشتن رامسدود مى‏كنند و اين درختان تازه رشد به سختى و دشوارى راه خود را به فضاى‏آزاد باز مى‏كنند. مطالبى از اين قبيل گفته شده كه هيچ كدام مفهوم آيه را به خوبى‏روشن نمى‏سازد.

ولى امروزه با پى بردن به پديده فشار هوا در سطح زمين و تناسب آن با فشاردرجه خون از داخل بدن،كه موجب تعادل فشار بيرونى و درونى است،وجه تشبيه‏در آيه بهتر روشن شده و تا حدودى از ابهامات تفاسير پيشين كاسته شده است.

اشتباه مفسران پيشين در اين بوده كه از تعبير<يصعد فى السماء»با تشديد صاد وعين و به كار بردن‏<فى‏»-كوشش براى صعود به آسمان فهميده‏اند.در صورتى كه اگراين معنا مقصود بود،بايستى واژه‏<الى‏»را به جاى‏<فى‏»به كار مى‏برد.ديگر آن كه‏<يصعد»-از نظر لغت-مفهوم‏<صعود»و بالا رفتن را نمى‏دهد،بلكه كاربرد اين لفظ‏از باب تفعل‏<تصعد»-براى افاده معناى به دشوارى افتادن مى‏باشد به گونه‏اى كه ازشدت احساس سختى،نفس در سينه تنگ شود.در لغت‏<تصعد نفسه‏»به معناى به‏دشوارى نفس كشيدن و تنگى سينه و احساس درد و رنج است.واژه‏هاى‏<صعود»و<صعد»بر دامنه‏هاى صعب العبور اطلاق مى‏شود و براى هر امر دشوار بسيارسختى به كار مى‏رود.در سوره جن آمده: و من يعرض عن ذكر ربه يسلكه عذاباصعدا (32) ،و هر كه از ياد پروردگار خود روى گرداند،او را در عقوبت دشوارى درمى‏آورد».در سوره مدثر نيز آمده: سارهقه صعودا (33) ،او را به سخت‏ترين عقوبتى‏دچار مى‏سازم‏».

از اين رو معناى‏<كانما يصعد فى السماء»چنين مى‏شود:او مانند كسى است كه درلايه‏هاى مرتفع جو،دچار تنگى نفس و سختى و دشوارى فراوان گشته است.درواقع كسى كه خدا را از ياد برده-در زندگى-مانند كسى است كه در لايه‏هاى بالايى‏جو قرار دارد و دست‏خوش درد و رنج و سختى تنفس است.لذا از اين تعبير(اعجازگونه)به خوبى به دست مى‏آيد كه اگر كسى در لايه‏هاى فوقانى جو فاقد وسيله‏حفاظتى باشد،دچار چنين دشوارى و تنگى نفس مى‏گردد.اين جز با اكتشافات‏علمى روز قابل فهم نيست،كه در آن روزگار براى بشريت پوشيده بوده است.

پيشينيان بر اين عقيده بوده‏اند كه هوا فاقد وزن است،تا سال 1643 م كه وسيله‏هوا سنجى بر دست‏<توريچلى‏»(1608-1647)اتراع گرديد (34) و بدين وسيله پى‏بردند كه هوا داراى وزن است.هم چنين پى بردند كه هوا تركيبى از گازهاى‏مخصوصى است كه هر يك وزن مشخصى دارد و مى‏توان وزن هوا را در هر كجا بامقدار فشارى كه وارد مى‏آورد،سنجيد و هر چه از سطح دريا بالا رويم از اين فشاركاسته مى‏شود.اكنون به دست آمده كه فشار هوا در سطح دريا،معادل ثقل لوله‏عمودى جيوه به ارتفاع 76 سانتى‏متر است. همين فشار در سطح دريا بر بدن انسان‏وارد مى‏شود.ولى در ارتفاع 5 كيلومتر از سطح دريا،اين فشار به نصف كاهش‏مى‏يابد.پس هر چه بالاتر رود،اين فشار به طور معكوس پايين مى‏آيد،به ويژه درلايه‏هاى بالاى هوا كه تراكم هوا به گونه فاحشى پايين مى‏آيد و رقيق مى‏گردد.

در واقع نيمى از گازهاى هوايى،يعنى تراكم پوشش هوايى چه از لحاظ وزن وچه از لحاظ فشار،در ميان از سطح دريا تا ارتفاع 5 كيلومتر واقع گرديده و سه چهارم‏آن تا ارتفاع 12 كيلومتر مى‏باشد.ولى موقعهى كه به ارتفاع 80 كيلومتر برسيم،وزن‏هوا تقريبا به 20000/1 پايين مى‏آيد.به وسيله شهاب‏هاى آسمانى به دست آمده كه‏تراكم هوا تقريبا تا حدود ارتفاع 350 كيلومتر است،زيرا از فاصله 350 كيلومترى‏سنگ‏هاى آسمانى بر اثر اصطكاك و بر خورد با ذرات هوا ملتهب و شعله‏ورمى‏گردند (35) .

پوشش هوايى حافظ زمين

و جعلنا السماء سقفا محفوظا و هم عن آياتها معرضون (51) ،و آسمان را سقفى محفوظ[بر فراز زمين]قرار داديم،كه اينان از نشانه‏هاى آن روى گردانند».

گرد زمين را پوشش هوايى ضخيمى فرا گرفته،كه عمق آن به 350 كيلومترمى‏رسد.هوا از گازهاى‏<نيتروژن‏»-به نسبت 03/78 درصد و<اكسيژن‏»به نسبت‏99/20 درصد و اكسيد كربن به نسبت 04/0 درصد و بخار آب و گازهاى ديگر به‏نسبت 94/0 درصد تركيب يافته است.اين پوشش هوايى با اين حجم ضخيم و بااين نسبت‏هاى گازى فراهم شده در آن،هم چون سپرى آسيب ناپذير،زمين را دربر گرفته و آن را از گزند سنگ‏هاى آسمانى كه به حد وفور (52) به سوى زمين مى‏آيند و ازهمه اطراف،تهديدى هول ناك براى ساكنان زمين به شمار مى‏روند،حفظ كرده‏زندگى را بر ايشان امكان پذير مى‏سازد.

فضا انباشته از سنگ‏هاى پراكنده‏اى است كه بر اثر از هم پاشيدگى ستاره‏هاى‏متلاشى شده به وجود آمده‏اند.از اين سنگ‏ها به صورت مجموعه‏هاى بزرگ وفراوانى پيرامون خورشيد در گردشند و روزانه تعداد زيادى از اين سنگ‏ها موقع‏نزديك شدن به كره زمين به وسيله نيروى جاذبه به سمت زمين كشيده مى‏شوند.اين‏سنگ‏ها برخى بزرگ و برخى كوچك و با سرعتى حدود(60-50) كيلومتر در ثانيه‏به سوى زمين فرود مى‏آيند،كه سرعتى فوق العاده است.ولى هنگامى كه وارد لايه‏هوايى مى‏شوند در اثر سرعت زياد و اصطكاك فوق العاده با ذرات هوا،داغ شده شعله‏ور مى‏شوند و در حال سوختن يك خط نورى ممتد به دنبال خود ترسيم‏مى‏كنند و به سرعت محو و نابود مى‏شوند كه به نام شهاب سنگ شناخته شده‏اند.

اين خود از آثار رحمت الهى است كه ساكنان زمين را از آسيب پرتاب‏هاى‏آسمانى فراوان در امان داشته و پوششى بس ضخيم آنان را از گزند آفات‏گرداگردشان محفوظ داشته است كه اگر چنين نبود،امكان حيات بر روى كره زمين‏ميسر نبود.علاوه در مورد پوشش اطراف زمين وجود لايه ازن از اهميت‏بالايى‏برخوردار است.اين لايه كه در اثر رعد و برق به وجود مى‏آيد،زمين را در برابرپرتوهاى مضر كيهانى محافظت مى‏كند.اگر اين لايه نبود حيات روى زمين ممكن‏نمى‏شد.كه تفصيل آن در جاى خود آورده شده است.پس هم واره بايد گفت:

سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين (53) .

 

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1386ساعت 22:43  توسط نجمه سادات  | 

ديدگاه انديشمندان غربى در مورد وحى

 

در برابر كلمه وحى، معمولاً در زبان انگليسى واژه (Revelation) قرار داده مى‏شود كه به معناى انكشاف است و مى‏توان انكشاف را به معناى تجلى گرفت. ليكن اينها مى‏گويند كه انكشاف چند نوع است. زمانى خداوند خود را در كلام خود متجلى مى‏كند، به همين معنى وحى زبانى كه ما مى‏گوييم و زمانى خداوند خود را در وجود يك شخص متجلى مى‏كند. آنها مى‏خواهند بگويند كه خداوند متجسد شده و به صورت عيسى در آمده است؛ البته در يكى دو قرن اخير به اين مسئله دامن مى‏زنند و مسئله وحى زبانى را كمرنگ مى‏كنند و مى‏گويند: آنچه مهم‏تر است، وحى غير زبانى است؛ يعنى خود حضرت عيسى به عنوان تجلى وحى الهى است.

بنابراين غالب انديشمندان غربى اصل وحى را مى‏پذيرند، ليكن در تفسير آن، آن‏گونه كه ما وحى را خطاناپذير مى‏دانيم، به آن اعتقاد ندارند، چون در كتاب‏هاى خود مطالبى را مى‏بينند كه با علوم روز سازگارى ندارد. آنها براى توجيه اين مسائل، تفسير ديگرى از وحى ارائه دادند و گفتند: وحى در واقع تجربه دينى پيامبر است و بعد مى‏گويند كه هر تجربه‏اى به تعبير نياز دارد و وقتى تجربه تعبير شود، در مقام تعبير محدوديت‏هاى انسانى موجب مى‏شوند كه نتواند آن را منتقل كند؛ يعنى خطاپذير بودن وحى را قبول نمى‏كنند. به همين دليل، ممكن است چيزهايى كه در كتاب مقدس آنها آمده، بعضى از اينها را بگويند. به خاطر همان محدوديت‏هاى انسانى به وجود آمده، اين اشتباهات رخ داده است.

حجت‏الاسلام يوسفيان

پگاه حوزه - شماره 136-

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1386ساعت 22:41  توسط نجمه سادات  |